|
..... آنگاه که ایام فاطمیه آمد و امام زمان (عج) رخت مشکی بر تن کرد
شهادت بانوی عشق و ایمان بر شما تسلیت باد.
اللهم صلعلی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیهاو سر مستودع فیها بعدد ما احاط به علمک.فاط
بر کو ثر خاتم النبيين صلوات بر همسر سيد الو صيين صلوات
*خونبها* دستی زمخت راه نگاه مرا گرفت قلب خدا ز دیدن این ماجرا گرفت دیدم سپاه غصه حسن را احاطه کرد در صحن چشم های ترش غم عزا گرفت با رعدو برق سیلی کوبنده ی غضب ابری سیاه دیده ی من را فرا گرفت نامرد بابت همه ی کشته های بدر از دختر رسول خدا خونبها گرفت بر نقش یاس گوشه ی پایین معجرم از خون سرخ لاله ی گوشم حنا گرفت دیدم زمان بوسه ی آجر به معجرم در کوچه رقص بشکن ابلیس پا گرفت
*مترسکها* ای بی خیالان مدینه آی دلقک ها من باشما هستم, شماها-ای مترسکها- دین در خطر افتاده وخیل شما هرشب سرگرم ومشغولید با تنبورو تمبک ها در حق اسلام ومسلمانان جفا کردند در خواب خرگوشی فرورفتید طفلک ها محشر بهای عافیت خواهی تان ناراست دل بکنید از سکه های توی قلکها مردی ندیدم پشت مولای مرا گیرد شهر مدینه شهر ترسوهاست , کودک ها جای تحول گریه ام آزارتان داده است؟ کج فهم های سامری مذهب -مترسک ها-
*زلال من* خو نابه های زخم تو آب وضوی من لبخند کوچکی به لبت آرزوی من حرفی بزن عزیز دلم غصه می خورم این غصه عقده ایی شده بین گلوی من ناراحتی ز دست علی؟ پس چرا دگر پوشانده ای تو صورت خود پیش روی من مردم دگر جواب سلامم نمی دهند بر باد طعنه رفته همه آبروی من پیرم نموده ناله واشک شبانه ات دیگر نمانده تار سیاهی به موی من ای ذات آب , روح طهارت, زلال من خو نابه های زخم تو آب وضوی من
غزل کوچه بن بست من بودم ودیوارهای کوچه ی بن بست باکودکم در انتهای کوچه ی بن بست طوفان گرفت و هردومان از ترس لرزیدیم لعنت براین آب وهوای کوچه ی بن بست پایم به سنگی گیر کردو کوزه ام افتاد من ماندم وهول و ولای کوچه ی بن بست در گودی زیر دو چشمم می توانی دید گودال سرخ کربلای کوچه ی بن بست زد زیر گریه خشت خشت خانه ی حیدر از ناله ی واغربتای کوچه ی بن بست دیدم حسن خیلی پی آن گوشواره گشت با چشم گریان هر کجای کوچه ی بن بست از قعر دریای بلا طفلی نجاتم داد می خوانم او را ناخدای کوچه ی بن بست تا روز محشر هیئتی ها اشک می ریزند با شعرهای ماجرای کوچه ی بن بست بر چهره ی سینه زنانم بین هر روضه حک می شود جغرافیای کوچه ی بن بست
غزل راز گل سرخ دو پلک شب شکنت گریه می کند زهرا برای سوختنت گریه می کند زهرا چقدر آب شدی این دو هفته ی آخر!!! لباس در بدنت گریه می کند زهرا کبودتر شده ای پس نفس عمیق بکش تلاش کن حسنت گریه می کند زهرا دوباره راز گل سرخ سینه افشا شد دوباره زخم تنت گریه می کند زهرا کفن سوا مکن از گنجه ی جهیزیه ات حسین بی کفنت گریه می کند زهرا
غزل سر درد دوباره سفره ی اشک مرا تو گستردی چرا محدثه تابوت خانه آوردی ؟ اثر نداشت مگر دستمال زرد نبی هنوز مثل گذشته دچار سر دردی؟ تمام پنجره ها را گشوده ام زهرا کمی نسیم بیاید چقدر تب کردی! اگر چه دنده ی یک دنده با تو لج می کرد صبور بوده به روی خودت نیاوردی چه آمده به سر چشم هایت ای بانو ؟ که با دو دست پی جانماز می گردی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:40  توسط عباس يعقوب زاده
|
|
|