|
عشق
الهام رؤیا هاست
موسیقی آوازهاست
عشق
احساس قلب است
عشق
رقص آوازهاست و
عشق يعنی با جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم ترعشق يعنی سر به دار آويختنعشق يعنی اشک حسرت ريختنعشق يعنی در جهان رسوا شدنعشق يعنی مست و بی پروا شدنعشق يعنی سوختن يا ساختنعشق يعنی زندگی را باختنعشق يعنی انتظار و انتظارعشق يعنی هرچه بينی عکس يارعشق يعنی ديده بر در دوختنعشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های ناب نابعشق يعنی سوز نی ، آه شبانعشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوختهعشق يعنی آتشی افروختهعشق يعنی با گلی گفتن سخنعشق يعنی خون لاله بر چمنعشق يعنی شعله بر خرمن زدنعشق يعنی رسم دل بر هم زدنعشق يعنی يک تيمّم، يک نمازعشق يعنی عالمی راز و نيازعشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدنعشق يعنی چو*احسان پا به راه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرستعشق يعنی همچو من شيدا شدنعشق يعنی قطره و دريا شدنعشق يعنی يک شقايق غرق خونعشق يعنی درد و محنت در درونعشق يعنی يک تبلور يک سرود
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:36  توسط عباس يعقوب زاده
|
غنچه با دل گرفته گفت :
« زندگی لب ز خنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است » گل به خنده گفت : « زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است » گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر می کنی؟ راستی کدام یک درست گفته اند ؟ من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هرچه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیشتر از غنچه پاره کرده است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط عباس يعقوب زاده
|
همچو گل می سوزم از سودای دل آتشی در سينه دارم ،جای دل چيست عشق؟ آتش به جان افروختن کار آتش نيست غير از سوختن عمر من،روز سياهی بيش نيست از وجودم،اشک و آهی بيش نيست بود عمری بر دل پر ناله ام داغ ها بهر گلی،چون لاله ام عمر با آن تند خو می خواستم زندگی را بهر او می خواستم ليک قدر من نمی دانست حيف دوست از دشمن نمی دانست حيف نوگل من همدم اغيار بود وز من حسرت نصيبش،عار بود با وفا داران ،سر ياری نداشت همچو گل بوی وفا داری نداشت سودم از سودای دل، جز درد نيست غير اشک گرم و آه سرد نيست ای دريغ از انتظار من دريغ! وز دل اميدوار من دريغ ای دريغا جان سپاری های من خاکساری ها و خواری های من جان نکردم در وفا از وی دريغ ای دريغا،ای دريغا، ای دريغ با غمش هر شب وصالی داشتم با فغان و گريه کاری داشتم بود هر شب ماه ساغر نوش غير همچو نرگس مست درآغوش غير غمگسارانم همی داند پند پندکی باشدبه مجنون سودمند با دل عاشق نصيحت باطل است خشت بر دريا زدن،بی حاصل است الغرض ياران دور از درد من بی خبر از جان غم پرورد من گرچه زان عشقم رها می خواستند دردم افزودند و جانم کاستند آتش دل را ز بس دامن زدند عاقبت آتش به جان من زدند سوز عشقم ترک شادی بود وبس حاصل من،نا مرادی بود و بس گريه ام چون شمع بزم آهسته است دل کند زاری،ولی لب بسته است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط عباس يعقوب زاده
|
صدهاهزارنفربرای باریدن باران دعاکردند! غافل ازاینکه خدا باکودکی است که چکمه هایش سوراخ است!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:30  توسط عباس يعقوب زاده
|
زندگي زيباســـت اي زيبا پســــند زنـده انديشــــان به زيبايي رســند آنقـدر زيباســــت اين بي بازگشت كز برايش مي توان ازجان گذشت
در همين لحظه از زندگي... آزادانه بينديش. بردباري را بياموز. بيشتر خنده رو باش. لحظات ناب را درياب. پيام پروردگار را به ياد داشته باش. دوستاني نو بدست آور. دوستان پيشين را دوباره كشف كن .به آنها بگوبه آنچه كه مي كني عاشقي. به ژرفي احساس كن. گرفتاري را فراموش كن. دشمن را ببخش . اميدوار باش ، ببال، ديوانه شو موهبتها را بشناس .معجزه ها را ببين. كاري كن كه همه به حقيقت بپيوندند. نگراني را گومباش. ببخش و ايثار كن. اعتماد كن تا بدست آري. گل بچين وهديه كن. به پيمانت وفادار باش. رنگين كمانها را بجوي. به اختران خيره شو. در همه چيز زيبايي را ببين. سخت كوش باش و خردمند. بكوش تا بفهمي. عمرت را با مردم تقسيم كن. براي خود زمان را بساز. بخند از صميم دل. بخت را بيازماي. دل بسپار . بگذار ديگران با تو همراه شوند. نوها را بيازماي. خود را باور كن . به ديگران اعتماد كن. ايمان داشته باش. از شگفتي لذت ببر. انديشه هاي نيكو داشته باش. به لغزشها خوش آمد بگو. از آنها بياموز. و زندگي را ستايش كن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط عباس يعقوب زاده
|
|
|